قصه‌گوقصه‌گو

قصه حسن کچل

کچل زرنگ و دیو نادان · آذربایجان

تصویر قصه حسن کچل
حسن کچل پسری تنبل بود که فقط کنار تنور می‌خوابید. مادرش سیب‌های سرخ خرید و آن‌ها را از تنور تا جاده پشت هم چید. حسن بوی سیب را دنبال کرد و ناخودآگاه از خانه دور شد. در دشت به دیوی زورمند اما ساده‌لوح رسید. حسن با زرنگی ادعا کرد پهلوان است و تخم‌مرغ را مثل سنگ آب کرد و آرد پاشید تا دیو باور کند. بعد پادشاه دیوها را هم فریب داد و آن‌ها را فراری داد. حسن قلعه‌ای پر از طلا به دست آورد و مادرش را به آنجا برد. آن دو با خوشی و آسایش در کنار هم زندگی کردند.

شخصیت‌های قصه

پیام قصه

هوش و زرنگی از زور بازو کارسازتر است.

همین قصه، با نام کودک خودتان

کودکتان را قهرمان «حسن کچل» کنید — با عکس خودش، در یک کتاب مصور که در چند دقیقه ساخته می‌شود.

ساخت کتاب ←
هوش و زرنگیخانوادهمهربانی